|
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...
|
بهروز بقایی سکته کرد . بهروز بقایی در بیمارستان توی ICU است . دعا می کنیم .

« مامان!مامان! پی پی دارم »
باید بگویم مردی که قرار بود روی صندلی بنشیند، صورتی کاملا افسرده داشت . فرض کنید یک آدم بیست و نه ساله که دقیقا بیست و نه سال است که مرده است . بطوری غریب خاک گرفته و بی حال . دماغش بزرگ و پهن که به ظن همه به صورت او می خورد. سرش را گذاشته انتهای لوله ی تفنگ که سرب داغ از آنجا بیرون می آید . این تصویر می خواستم دقیقا شبیه تصویری شود که توی یک تابلوی نقاشی دیده بودم . پیرمردی که دستهایش را روی عصایش گذاشته و چانه اش را روی دست ها ، و با یک بی تفاوتی چندش آوری روبرو را می بیند .
اتاقی که در نظر گرفتم، اتاقی بود چار گوش که تمامی اضلاعش شبیه هم بود . اتاق باید تمیز می بود و هیچ اثری از نو بودن یا کهنگی در آن دیده نمی شد . چون وجود یک چیز اضافی مثل خوردگی یا رنگ و رو رفته بودن دیوار یا حتی داشتن پنجره نظر ها را از اتفاقی که قرار بود بیفتد دور می کرد و این تنها بخاطر کم اهمیتی چیزی بود که به آن پرداخته بودم .
یک میز کار نسبتا بزرگ که خیلی معمولی بود و رنگ قهوه ای ملایمی به آن خورده بود و معلوم بود که صرفا برای قشنگی یا خالی نبودن اتاق کار یک آدم نسبتا پولدار خریداری شده را، آورده و گذاشته بودم توی این اتاق. یک صندلی خیلی معمولی تر را هم گذاشته بودم کنارش . تنها موجودات مرده ای که توی اتاق قرار داشتند، اینها بودند .
اما مسئله اصلی که باعث شد پای شما به این ماجرا باز شود و من آن درخواست را از شما بکنم_و واقعا از کمکتان ممنونم_بر خوردن من به مشکل نقطه نظر بود . نه اینکه فکر کنید من با خود نقطه نظر مشکل داشتم. نه. مسئله این بود که اگر به فرض مثال از نقطه نظر پایه ی سمت چپی میز که به صندلی نزدیک تر بود به ماجرا نگاه می کردم و دلچسبم نبود، ممکن بود کار آن جذابیتی که قبلا داشته را دیگر برایم نداشته باشد . و یا اصلا نتوانم آنطور که باید و شاید چیزی که توی ذهنم بود و می خواستم همراه با ماجرای کم اهمیتی نشانش بدهم را بیان کنم .
تصمیم گرفتم تمام ایده هایی را که به ذهنم خطور می کند را کنار هم بگذارم و با هم مقایسه کنم . گرچه می دانستم مقایسه ی این نوع مسائل با هم و در اصل اختلاط آنها، نتیجه ی خوبی نخواهد داشت . اما در موقعیتی قرار گرفته بودم که تنها راه رهایی ام همین جمع کردن اضلاع ذهنم بود . اضلاع ذهنم باید از هر خدشه ای پاک شده و همه چیز باید بیرون ریخته می شد تا من بتوانم تصمیم بهتر را بگیرم .
اما در کل وجود تعداد بسیار زیاد نقطه نظر باعث شده بود که از این زیادی راه های دیدن، اعصابم به طرز وحشتناکی به هم بریزد . کار قرار نبود به این بن بست برسد .
به اجبار خودم کار شروع شد، یعنی دقیقا زمانی که ذهنم آماده ی پذیرش هر چیزی شده بود و می دانستم اشکالی که خواهم دید و امتحان خواهم کرد،تاثیرات بسیاری را بر آن خواهد داشت .
اولین نقطه نظری که انتخاب کردم همان پایه ی سمت چپی میز بود که از زانو به بالای مرد پیدا بود و قسمتی از سقف . ولی یک اشکال عمده داشت و آن این بود که مرد ابهت و جذبه ی زیادی پیدا می کرد و این عامل از افسردگی و واماندگی او می کاست . نقطه نظر های بعدی پایه های صندلی، ماشه تفنگ و زیر ناف مرد بود که هر کدام گوشه ای از ماجرا را نشان می دادند و بخشی از آن حذف می شد . مثلا وقتی از نقطه نظر زیر ناف مرد به ماجرا نگاه می کردم، از کنار چانه ی مرد سقف را می دیدم که بعد از شلیک پر از خون و تکه های مغز می شود . ولی دیگر چشم های مرد پیدا نبود و تصمیمی که می گرفت(فشار دادن ماشه)را دیگر نمی شد در چشمانش دید . دوباره بخش تاثیر گذاری از یک ماجرای کم اهمیت حذف می شد .
مشکل اینجا بود که اگر می خواستم تمام ماجرا را داشته باشم، احتیاج داشتم به اینکه از اتاق خارج شوم و وقتی از اتاق بیرون می رفتم دیگر هیچ چیز پیدا نبود . چون فضا به قدری بود که به منتها الیه هر ضلع که می رفتم، باز همه چیز معلوم نبود .
از آخرین نقطه نظر هایی که امتحان کردم، نقطه نظر سقف بود . جایی که دقیقا چیز هایی که از سر مرد کنده می شدند به آنجا می آمدند و اشکال کار دقیقا همانجا بود . یعنی بعد از شلیک را دیگر نمی توانستم ببینم .
بعد از بکار بستن تعداد زیادی ایده و نقطه نظر، موضوعی به ذهنم خطور کرد که مرا به فکر وا داشت و باعث شد برای مدت کوتاهی کار را متوقف کنم یعنی تا زمانی که شما را پیدا کردم . به این فکر کردم که اگر تمام ماجرا را بطور کامل نمی توانم ببینم بهتر است همه ی آن را نبینم . یعنی اگر بخش کوچکی از یک موضوع کم اهمیت دیده نشود همان بهتر که همه ی آن دیده نشود .ولی هنوز به ایده ی خارج شدن از اتاق نرسیده بودم . پشتم را به ماجرا کردم و فقط صدای آن را شنیدم . یعنی فقط صدای شلیک . ولی امواجی که در فضای اتاق بود باعث می شد لحظه ای برگردم و نگاه کنم و این یعنی دیدن بخش کوچکی از کل اتفاق .
وقتی خارج از اتاق بودن به ذهنم رسید، یکی از مشکلات حل شده بود ولی مشکلات جدیدی به پروژه اضافه شده بود . اینکه خارج از اتاق نقطه نظر های بیشماری وجود داشتند که انتخاب آنها مشکل و امتحان همه ی آنها دور از ذهن بود . باید نقطه نظری انتخاب و امتحان می شد که به کم اهمیت بودن اتفاق داخل اتاق ضربه ای وارد نمی کرد .
نقطه نظر یک مرد که در حال ادرار کردن بود انتخاب شد اما هر چقدر که سعی کردم او را راضی کنم تا از نقطه نظر او اتفاق را بشنوم، راضی نشد . نظرش بر خلاف نظر من بود . فکر می کرد اتفاقی که قرار است او در حاشیه اش قرار بگیرد تاثیرات زیادی بر روحیاتش خواهد داشت .
اما وقتی شما و دختر کوچکتان داشتید از نزدیکی من رد می شدید تمام نقطه نظر های ذهنم تاریک شد. اگر یادتان باشد همان لحظه جلو آمدم و تمام جریان را برایتان تعریف کردم . شما در حالی که بچه تان هی آستینتان را می کشید، با صبر و حوصله بسیار حرفهایم را شنیدید و آدرس توالت را از من پرسیدید و بعد در حالی که پشت در توالت منتظر اعلام آمادگی دخترتان بودید، به من قول دادید که اگر شوهرتان از ماجرا بویی نبرد، می توانم از نقطه نظر شما به ماجرا نگاه کنم .
و حالا بعد از گذشت چند وقت فکر کردن، فهمیده ام که نقطه نظرتان نسبت به اتفاق به این بی اهمیتی چقدر جالب و با معنا بوده . یعنی دقیقا زمانی که داشتم سقف را جارو می کردم، به این نکته پی بردم که دیگر هیچ چیز سر جایش نیست . و این به من امیدواری می داد . این صبر و حوصله ی شما در قبال من و دخترتان که از یک سو چقدر به نقطه نظرتان قوت می بخشید و از سوی دیگر هیچ لطمه ای هم به کم اهمیت بودن موضوع _ برای من و شما _ نمی زد . شما خودتان خواسته بودید وارد اتفاق بشوید. به این موضوع فکر کردم که شاید شما هم دنبال یک همچین ماجرایی می گشتید تا از نقطه نظرتان آن را ببینید.
و اما اگر اجازه بدهید، حالا که به حقیقت نقطه نظرتان پی برده ام، میخواهم از شما دعوت کنم تا نظرتان را در مورد یک اتفاق جدید بدانم .
ارادتمند شما ، مسافر اتاق کناری
پایان
کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .
گفت : " بده ش به من . "
گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "
گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . "
گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."
گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."
و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .
گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "
با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .
گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "
گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"
بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .
گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "
سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .
گفتم : " دوسش دارم لامصب ."
گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :
" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "
این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "
باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .
خط
خط
خط
خط
...
می دونی منصور
دوست دارم بیفتیم تو سد
می دونی من صوووووووووووووووووووووووووووووووووووور
می خواستم خوش بگذرونم
دارم تعطیل می شم
آخ اگه بارون بزنه
...
شیزوفرنی.
به آدم های زیر :
ف . م . م . م . ح
و نامه هایشان به باد ، به من .
لیمو ترش شاید . ها ؟
البته شاید روی حرف های تو بنویسم نوشته ها را . و اینکه حق نداری ناراحت بشوی و از این حرف ها . بار اول هم توی مترو بودم با تو یا روی یک سنگ قبر یا توی پارک و جایی شبیه تمام این ها . گفتی چیزی را ببینم . آن ور تر از ما . زنی چاق و بچه ای باریک که دنبالش راه افتاده بود . صحنه ای شبیه این . خندیدم . بعد اگر یادت باشد سرم را انداختم پایین و نگاهم را دوختم به سنگ های براق سالن یا یک جای دیگر . که البته این را هم گفته ام . یک بار پرسیدی که چرا نگاهت نمی کنم . وقتی حرف می زنم یا اینکه حرف می زنی . گفتم . اگر یادت باشد . گفتم که خودم خوب بلدم فیلم بازی کنم اما چشم ها همه چیز را می ریزند روی دایره . گفتم این لاکردار را نمی شود جلوش را گرفت . نگاه و حالا که نیستی تا نگاهت نکنم و سرم را بیاندازم زیر ، همینطور روبروی خالی را نگاه می کنم و سیگار می کشم و پیش خودم می گویم که کاش بود . کمی هم البته سرم گیج می رود .
پیام فرستادم که حالا یک پیرمرد و یک مرد جوان و یک بچه ی کم سن و سال انگار کنارم توی کوپه اند . گفتی...اگر درست یادم باشد گفتی که بیا بازی کنیم . می نشینم توی کوپه کنا تو و با هم می رویم تا همانجا که تو می خواهی بروی . بهتر از نبودن کاملت بود . یا حداقل حرف می زدی با من . حرف هات هم مثل حالا قشنگ بود و خب البته آن موقع با چیزی می نوشتی برایم که خوانا بودند حروف .
حالا یاد بچگی افتادم . تازه یاد گرفته بودیم چکار کنیم . کاغذ را برمی داشتیم روش با ته قاشق چیزی می نوشتیم و البته چیز هایی که ممنوع بود با جوهر خوانا بنویسیم . بعد هم کاغذ را می گرفتیم روی شعله ای چیزی تا داغ شود و حروف خوانا می شدند . یادم هست که کلی کیف می کردیم و کیفمان کوک نشده کاغذ آتش می گرفت و همه ی حرف ها دود می شد . اما حالا از صبح هی با خودم کلنجار رفته ام نامه ات را روی آتش بگیرم یا نه . راستش ترسیدم همین حرف های زیاد و نا پیدایت دود شود و برود هوا . بعد از ظهر قبل از اینکه سر گیجه بگیرم اتو را زدم به برق و داغ که شد گذاشتم روی نامه . صاف صاف شد اما هرچه صاف شد حرفی رویش نیامد که نیامد .
اگر این سرگیجه ی کوفتی بگذارد خیلی خوب یادم هست صندلی های آبی مترو . بعد از آن زن چاق و بچه اش . از گرسنگی است این سرگیجه ی بد مصب فکر کنم . نشستی کنار شیشه ی کنار صندلی ها . صندلی هم جا به جا چرک پیشانی آدم های خنده داری بود که تا به مقصد برسند سرشان را می گذاشتند روش و چرت می زدند . خودکار را درآوردی و گفتی یادگار انتخابات است . گفتی اگر یادم باشد گفتی که از همان هایی که حرف هاش یکهو هیچی می شوند . و بعد فکر می کنم با هم نگاه کردیم به پیرمرد روبرو که داشت چرت می زد . از صبح هم به این مخ لاکرداری هی فشار می آورم که یادم بیاید بعدش چی شد . فقط تصویر آخر پایین رفتنت از پله ها یادم می آید و خداحافظی . با آن دست تکان دادنت . گفتم...پیش خودم گفتم چه می شد اگر این پله ها دور می زدند می رسیدند به همین مسیر دو نفری . به همین مسیر زن چاق و بچه اش.
حالا هم البته می دانم که ناراحت نمی شوی . ناراحتی هم ندارد . من که شروع کردم به نوشتن ، به خودم گفتم روی رنگ پریده ی حرف های تو دارم حرف های پر رنگ می نویسم . کاغذ هم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن صاف صاف بود و اگر حالا که می خوانیش کمی مچاله شده ، بگذارش به حساب دل من که هی حرفش می آمد و دلش نمی آمد . یاد چایی شیرین و بوی سیگار . اگر این سردرد کوفتی بگذارد همین حالا بلند می شوم میان همین کاغذ می روم درکه دوتا چای می گیرم با دوتا لیمو ترش کنارش و تو هم هی بنشین و بگو چه بوی خوب سیگاری . یادم نیست اما فکر کنم قرار بود این خودکار قلابی ناخوانا را بیندازیش توی رودخانه ای که از زیر تختمان توی درکه می گذشت و حالا دارد از چشم های من رد می شود . این پیام ها هم که هیچ وقت خدا نمی رسند .
با آخرین پنجاه تومنی توی جیبم می روم و جیش می کنم . با عمو زنجیر باف شرط می بندم که تا آینده ای نزدیک کار پیدا می کنم . می خندد و می گوید : " بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله " . حالا دست می کنم توی جیبم و شپش ها را انگشت می کنم . به یک کارگر نیمه نیازمندیم . کاشکی مادرم حلقه اش را می فروخت . استفراعم را قورت می دهم . عمو زنجیر باف کنار مادر حاج زنبور عسل خوابیده و می گوید : " عاقبت نسیه خود فروشی..."
یک روز بالاخره می نشینم و با خودم کنار می آیم . و بعد می روم تبدیل به عنکبوتی می شوم که خانه اش را درست بالا سر سرویس بهداشتی بانوان می سازد و کارش این است که مگس ها را هنگام ریدن خانم ها بخورد . من چند سالی است که از ریدن زن ها بدم می آید و فکر می کنم که ما عنکبوت ها سال هاست بدهکار خلاء های جنسی و عاطفی مان هستیم . یک روز به هدایت گفتم کاش تو هم با ما نبودی . بعد می روم تار میزنم حوالی میرداماد . من از هیچ عروسی خوشم نمی آید و این را بارها گفته ام . ما دوست داریم همیشه کف دستی هامان را توجیه کنیم تا بعد دچار ناراحتی های اعصاب نشویم . برای همین است که باید عنکبوت خوبی باشیم و بدهکاری هایمان را صاف بکنیم. ما هنوز هم بچه های مهربانی هستیم...
این روزها هیچ چیز بیشتر از کودک کامل آخرین روز بهار نیستم . حتی اگر پاییز شروع شده باشد ، پسری از بلندی نگاهم کرده باشد ، رفیقی را خیلی وقت باشد که ندیده باشم ، و برادرهایم آرزوی خودکشی کرده باشند . و حتی روزهایی که مثل سگ از عشقی که وجود ندارد فرار کنم . بعضی وقت ها فکر می کنم کاش به خودم می گفتم " اینقد پاتو نخارون . خون می افته . " با پاهای قلقلکی جایی بهتر از اینجا نمی روم . این روزها حتی باران اگر بیاید ، چشم می خورم ، چند تا بیشتر حتی . مثل کسی که از بالا نگاه می کرد و گاهی شعر هم می گفت...
|
|
|
|
|
مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... . |
وقت هایی که از بلندی می ترسم بلند می شوم و راه می افتم به طرف رودخانه ی شهر . روی پل می ایستم تا مطمئن شوم صندلی های توی رودخانه هنوز هستند . بعد از روی میله ها به زمین تف می کنم و می فهمم هنوز جرات پریدن ندارم . برمی گردم که یک نفر می گوید : " پیااااااااااااااااااااااااااااااااااااده...".
به می سم فروتن و صدای شیونی که از گوش هاش رد شد.
نشسته روی قبر و زار می زند . پیرزنی است که توده ی زمخت و سفیدی زیر چادر رنگ و رو رفته ی سیاه اش مانده و از جلو که نگاه می کنم ، خطی سفید پیداست . دست می کشد روی سنگ صاف که فقط چهار خط متقاطع روی اش تراشیده اند . داد می زند : " پسرم... " و دوباره شیونی می کند و سجده می گذارد روی قبر . دنبال نام می گردم . اما هیچ چیز بیشتر از چهار خط نمی بینم . آن هم واژگون است . ستاره ای که خط های یک طرف اش را ندارد . می گویم : " مادرجان ! شب که نیمه ای ندارد . اما اینجا تاریک شده . بلند شو و جول و پلاست را جمع کن . شر را بکن . " می گوید : " این قبر هیچ زیری ندارد . می خواهی برو نگاه کن . می روم . صبر کن . " حرف ها را خورده نخورده میان گریه ی زنگ دارش می گوید . می دوم با لب های بسته و با شتاب تا گونه هایم روی استخوان صورتم بلرزد . می رسم به انتهای قبرستان و از راه پله وارد سردابی می شوم . قبرستانی است واژگون شده . استخوان ها پیدا و سنگ ناپیدا .
می پرسم : " اینجا یعنی زیر قبرستان ؟ یعنی سقف این سرداب نمور می شود قبرستانی که پیرزن مو سپید روی اش می گرید ؟ خاک زیر پایم یعنی سفت است ؟ یقین که تو روی نیمچه خاک و هوای زیر سرت سال هاست که به خواب رفته ای و هر شب ، هر شب بی نیمه به انتظار اشک پیرزن مو سپید هستی . سردت نمی شود توی نموری اینجا و هوایی که از پلکان خرابه می آید و از قبری خالی ، خالی می شود ؟ " نوزاد ِ به هم پیچیده ، خموده و خواب میان قبر که استخوان اش پیداست و سر کج و کوله ی بی مو و صورت اش به سینه اش کشیده شده ، می گوید : " پیرزن گریه نمی کند . شیون نمی کند . می خندد . هوار می کند . شادی از زیر ناف چروک اش بالا می آید و می رسد به گلوی اش . گلوی پر از رگ و ریشه اش . نمی بینی می چکد ؟ "
چک و چک . از کنار قبر ، از کنار استخوان پای نوزاد راهی باز می شود و قطره قطره می چکد روی زمین زیر قبرستان .
کنار پیرزن می ایستم . رو به روی اش می ایستم . اما نه پشت پیرزن که باد می خورد توی صورت پیرزن و بوی رسوخ کننده ای را می برد به هوای پشت سرش . سرم را می چرخانم . می گویم : " نوزادت... سر از پا نمی شناسی ؛ ها ؟ " شلوار پر از گل و بوته اش را تا زانوان لرزانش پایین کشیده و باد حالا ران های سفید و چروکیده اش را می مالاند . دست اش را گذاشته پایین ناف اش . فشار می دهد و شاش غلیظی بخار کنان از میان پای اش شره می کند روی قبر . دست می کشد روی موهای سفید اش . موهایی که از زیر چادر بالا زده اش بیرون اند . می خندد . پره های دماغ اش توی سیاهی می لرزند . دست می گذارم روی دست هاش . می گویم : " مادرجان ! شر را بکن . پس اش بیانداز . این شب نیمه ندارد . جول پلاست... "
می دوم میان خالی زیر قبر . نوزاد می لرزد . می دوم میان قبرستان . تاریکی مانده و پیرزن با چادر سیاه و رنگ و رو رفته اش پا کشان دور می شود . دستی روی شانه ام می خورد .
برمی گردم . سگی آتش گرفته می دود میان بیابان . کنارم کسی با دستی که بر شانه ام زده بود ایستاده و نگاه می کند . می خندد . لبخندی که تمام بیابان را گرم می کند . سگ ناپدید شده . شادمان و همچنان محکم ، که گونه هایم بر استخوان صورتم بلغزند ، می دوم به سرداب زیر قبرستان . نوزاد نمی لرزد . می گوید : " چه خوب که رفت پیرزن . مادرم . به حرام مرا آبستن بود . از کسی که دستی زده بود روی شانه اش . در شبی که نمی دانم... " می گویم : " نیمه نداشت . " می گوید : " نیمه نداشت . صدای جشن نیست که می آید ؟ مادرم انگار آبستن به حجله رفته . با پدری بیچاره که چماق بر سر من می کوبیده توی حجله . صدای عروسی نیست ؟ حجله را می آوردند انگار . "
روی ستاره ی نیمه ی قبر می ایستم . گرم . کنار کسی که دیده ام مردی بوده با لباسی بلند و تاب دار . توی باد . می گویم : " بوی شاش نیست دیگر . بوی کندر و کافور است . حجله می آورند . نوزاد گفت . " می خندد . می دوم میان بیابان . سایه ام توی توی تاریکی افتاده روی قبری که اسم ندارد .
زنی با موی سیاه ، البته زمخت ، زیر چادری سفید می رقصد . مردی نشسته لخت میان تخت . جمعیتی با دست های بر دهان ایستاده پشت درب حجله که باد می خورد ، منتظر صدایی هستند . زن می نشیند . دست روی سر می گیرم . شادمانه به سرداب می روم . خوشحال که خوابیده بر هوا و خاکم . دست می گذارم روی سینه ام . می گویم : " سلام آقای... " پوست از صورتم می افتد توی تاریکی زیر قبر . خم می شوم . لب هام تکه تکه می شوند روی زمین . می گویند : " مرگ . "
نزدیک بد شدن حال و استفراغ روی زمین ریخته . و شاید بگویم بیا خرابش نکنیم . نزدیک چیزی که توی خاک خرده ریزه های زمین دنبالش می گشتم . نزدیک زندگی . می نویسی : بوی شاش غلیظ یک پیرمرد آلزایمری را می دهد که فقط بلد است بگوید باغچه . مزه ی چرک گوش . فقط باید نشئه ی گرد و خاک باشی عزیزم . مهربان تر می شوی حتی وقتی فکر کنی سوار اسبی شده ای که تپاله ی خودش را می خورد و می گوید شیهه . بالا و پایین دویدنش استفراغ خون جانت می شود عزیزم . حالا بیا با هم عاشق ساسی مانکن بشویم و روی چوب بالای سرمان بنویسیم چون می گذرد غمی نیست . تاریخ . نزدیک تر بیا تا دست به سینه ات بشویم . خواب ببینیم بعضی ها می توانند روی صندلی بنشینند و تهوع شان را بالا بیاورند . و به یادت شعر برای پشت کامیون ها بنویسند : شعر من از راست نظامی نداشت فقط یخورده خنده روی لبهات گذاشت . فکر بدی نیست . نزدیک سیلی که مست خواب غلتیده ای روی تن معشوقه ات روی تن تخت روی هر چه آدم با نظم را کم کنی با گل و بوته ی روی پتو .
چشم هات را بگو چشم و ببند . نزدیک نجابت زیر نافت را برس بکش . به مسلخ می روی ها؟ عزیزم! عزیزم! بیا با هم عاشق نظام بشویم و بگوییم تخمی بودن دقیقه هیچ ربطی به زیر بغل تمیز یک سرباز ندارد . نزدیک ریدن بی موقع موقع نظافت . آره بارون میومد . خوب یادته ؟ بیا با هم نشئه بشویم و بگوییم می نویسیم آشغال ها و شاش ها . پایان خوبی نیست برای شعر یار دبستانی ؟ صادقانه به تمام دکترها می گویم : آهای حرومزاده ها! من هنوز زنده م . بیا عزیزم عاشق بهمن دولی بشویم . مثل زنی که پول نوار های تمیزی اش را ندارد و درون خودش را از بالش پر می کند . زیر خواب تمام آدم ها زمینی است که شکمش زیر پای مادران ایستاده . گاهی هم . اصلا چه فرقی می کند . فقط زبانت را بردار عزیزم تا بتوانم حرف نزنم .