|
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...
|
مدل اش را می گویم و گوشی را می گذارم . دوباره زنگ می خورد . می گویم قهوه ای و باز قطع می کنم . بعد می آیم در را باز می کنم و نگاه اش می کنم که گوشه ی خیابان ایستاده . از سر ظهری تا حالا همانجا توی آفتاب ایستاده و تکان نخورده . کار هر روز اش است . وقت و بی وقت گوشه ای از میدان را گیر می آورد و همانجا می ایستد و رو به رو را نگاه می کند . هوای دم کرده را می کشم درون ریه و در را می بندم . گوشی چند بار زنگ خورده . آخری ش طلبکار چندین و چند ماهه ام است . شماره اش را می گیرم . زنگ دوم نخورده گوشی را بر می دارد و سلام نکرده می گوید دیگر نمی تواند صبر کند . گوشی را قطع می کنم . از پشت شیشه ، قهوه ای باوفا ر ا نگاه می کنم . همانجاست . می گویم : " خدایی کاری ازم ساخته نیست..."
شب ها جای خالیش دلم را هری می ریزد پایین . گاه گداری هم کسی زنگ می زند و سراغ گالانت قهوه ای رنگی را می گیرد که فروخته شده و رفته... .
داشتم می خندیدم به یکی از دیالوگ های کارتون رئیس مزرعه . جایی که پدر می گفت : یه مرد قوی همیشه دفاع وامیسته یه مرد قوی تر دفاع آخر . ماشین را نگه داشتم . پلاکارد سیاه را دیدم و اسم بزرگی که با رنگ آبی نوشته شده بود . یادم افتاد قوی ترین مرد تیم همیشه توی دروازه می ایستاد و نام اش حالا با آبی پررنگ روی پلاکارد سیاه بود . گفتم : تیم جدیدت مبارک ناصرخان... . و گریه ام را فروخوردم و راه افتادم... .
زنم حالا دیگر خواب اش برده . بلند اگر شوم ، چای را می گذارم که گرم شود . بعد هم می ایم که بنشینم سر این داستان لعنتی که دیگر واقعن دارد طول می کشد و تمام اش کنم . اما همینطور دراز می شوم رو تختم و سیگارم را با فندک آشپزخانه روشن می کنم . داستان مولانا ست و زنی که او را از میان کتاب هایش بیرون می کشد . زنی که هیچ وقت نیست . داستان دور است و کلمه هاش هنوز روی کاغذ لاکرداری نمی آیند . سیگارم نصفه می شود . آدم برای هر کام از سیگار دنبال بهانه و داستان و دلیل است . حتا اگر خودش نداند یا نفهمد . برای نیمه ی باقی مانده ی سیگار حسی به من می گوید بلند شوم و برگه های به هم ریخته ی مولانا را دوباره مرتب کنم و بخوانم . می دانم . امشب هم چیزی از توی اش در نمی آید . زنم خواب است . آسوده با دستی زیر سر و پرش های گاه به گاه انگشت های دست هاش . چای می ریزم . چای از غروب مانده و سرد و برمی گردم و قصر کافکا را باز می کنم . دوستی که چند وقت است به ماشین تحریر داخل مغازه ام نگاه چپ می کند می آید و از جلوی چشم هام رد می شود . همراه با والتر اسکات و تمام داستان هاش . اما... می فهمم چیزی از امشب و نوشته های نانوشته ی امشب در نمی آید . سیگار دوم را بی هیچ بهانه ای توی تراس روشن می کنم . زنم پیام می دهد که کابوس دیده و بیدار شده . خودم را توی صفحه ی تکنولوژی به خواب می زنم و ناگاه خوابم می برد . با سیگاری توی دست هام و چند داستان نیمه تمام و چای سردی که نمی خورم اش .
آب از کنار دهانم راه می افتد . این از تجویز قهوه و چای بلافاصله بعد از آن است که اینطور بی حال می اندازدم روی صندلی و حس حشیشی خوبی است . دست هام دنبال خودکار کشو ها را زیر و رو می کنند . نمی جورم اش . ناچاری بستن دکان و آمدن تا انتهای خیابان . همین است . مثل وقت هایی هستم که محاکمه شوم . گناه کرده و نکرده و ایهام فعل ِ کردن . عرق ریزه از خجالت و عرق آدمی که طی یک اکت خصوصی در می آید . آدم ها گاهی توی خودشان دور می زنند تا عیبی پیدا کنند و فریادش بزنند به جای یک برتری . به جای دوست داشتنی ترین چیزی که دارند . مثل وقتی که از بلندی می ترسی و خاطره ی شیرین و ساختگی بالا رفتن از یک کوه را با آب و تاب تعریف می کنی . حالا وقتی به این فلسفه بافی معیوب هم نگاه می کنم دوباره آب دهانم راه می افتد که این آب دهان راه افتادن هم خودش ایهام لذیذی دارد . پس قانع می شوم خیلی چیز ها را آرام و درگوشی بگویم . آخ از در ِ گوشی و در گوشی حرف زدن . خیلی چیز ها را هم نگویم اصلن . چون بعد ها محکوم می شوم به همان فلسفه ی ناقصی که بافته ام . پشت دستم را می کشم روی لب هام و جدی ، خط اول و دوم و بقیه را پاک می کنم . اینطور می شود که نوشته های عاشقانه را در ِ گوشی می خوانم و محیط بزرگ و فریاد را می گذارم برای بیماری های یک ذهن چرخنده که سیگارش زود به زود دیر می شود خیلی از اوقات . خط هایی هم که پاک شده اند شاید وقت های در ِ گوشی ، در گوشی مانده باشند ... . انتخاب می کنی . مثل گلی که بوی خوب اش را از اسپری گرفته است ... .
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد .
...
***
هر شب زنگ می زدند و می گفتند برای اش صدقه بگذارم . من هم هر روز صبح که از کوچه بیرون می زدم ، گدای پیری را می دیدم که روی سیمان لبه ی باغچه نشسته و پای اش را می مالد . خواب های من خواب های همان کودکی هستند که روز آخر باهار چشم باز کرد و تا آمد خودش را پیدا کند خودکار را دست گرفت و آخرش شد انسان تقریبن آس و پاسی که هیچ چیز را دوست نداشت الا اینکه چند تا آرزو داشته باشد و میان همه ی آرزو هایش خودکار و کاغذ و سیگار و تیاتر هم پیدا بشود . اینها خواب های بی تعبیر من هستند اما صدقه گذاشتن برای خواب های دیگران را نمی دانم چه نامی باید برای اش پیدا کنم . خواب دوست و آشنا و مادر و پدر که ردای سیاهی تن انسانی قد بلند می کنند و ماموران نیروی انتظامی را می ریزند توی کتاب فروشی ام یا من را با صورتی خونی و دستی شکسته گوشه ای پیدا می کنند .
تلفن همه شان زنگ می خورد . گوشی را برمی دارند و می بینند زنگ زده ام که حلالیت بطلبم . رئیسم می گویم : " کجا ایشالا... ؟ " . پیام می آید که : " ... بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند... " . به خودم می گویم : " بوی غریبی گرفته ای... " .
حالا چند ساعت از همه ی خط های بالا می گذرد . باید سیگارم را خاموش کنم ، برای رئیسم نسکافه درست کنم و به این فکر کنم که شعر شروع چه ربطی به خط های چند ساعت قبل من دارد و تعبیر خواب هر کس را چه کس دیگری تعبیر می کند و مادر بزرگم کی و کجا بود که دست اش خوب شد و من کجا خوابم برد... .
نشسته بود و هرچه از دهن اش در می آمد می گفت . کاری نکرده بودم . خودش هم می دانست . من اما به عمد خودم را زده بودم به آن راه . می خواستم بگوید تا خالی شود . بعد دست برد و کیف اش را باز کرد و تو آینه اش نگاه کرد و دوباره گریه اش گرفت و قاطی گریه ها دوباره شروع کرد به فحش دادن . آرام که شد در را باز کردم و گفتم که برود . هیکل بزرگ اش را تکان داد . روسری اش را صاف کرد و سرش را پایین انداخت که یعنی خداحافظ و رفت . نشستم رو صندلی که نشسته بود . هنوز گرم بود . کارش همین بود . می آمد غیظی که از زندگی اش ، از شوهر بی میل اش ، از بچه های ناخواسته اش داشت را می ریخت اینجا و می رفت . تلفن را برداشتم و منشی را گرفتم . این یکی جوان تر بود و داشت از شوهرش جدا می شد . کاناپه ی سیاه هنوز گرم بود . گرم .
بعضی وقت ها به هیچ کجای هیچ خطی نمی شود پناه برد . مثل حالا که هی همراه نوشته می نویسی و پاک می شوی . باید خودم را بپیچم لای چمدانم و بروم بایستم در صف طولانی بلیط ترنی که با زغال سنگ آدم ها را می برد به قرن نوزده میلادی . چمدانم باید دست تو باشد... .
این سفر نامه هیچ وقت برای هیچ کس خوانده نمی شود . تنها آدم هاش می دانند تو چمدان این چند روز شرابی رنگ چه خط هایی رختخواب شد .
می خواهم بمبی ساعتی زیر بالش خدا بگذارم . کوک اش با دستی که چمدان را گرفت . این خط ها هم صرفن ثبت هوا و بو و شراب اند با نور قرمز .
خریدن یک بلیط ده دقیقه طول می کشد . با لباس های کهنه اش پشت شیشه ایستاده و سیگار می کشد . یک بلیط در دست اوست که همین چند لحظه ی پیش توی همین چند جمله ی قبل خریده . بلیط را تا می کند و از زیر بافتی داخل جیب پیرهن مشکی اش که از زیر پوشیده می گذارد . می گذریم از فکرش ما . ما فکر های ویران کننده . ما ،ـ یعنی این فکر های سر درد آوری که حالا توی سر اش می چرخیم ـ، می توانیم کاری کنیم که بنشیند و جلوی ملتی که می روند و می آیند و ربطی به قطار ها پیدا می کنند ، گریه کند . کاری نداریم . بعد با وجود همه ی ما او تصمیم گرفته که برای تمام شدن همه ی بلاتکلیفی هایش به طرف جنوب برود . با همین بلیطی که قطارش تا نیم ساعت دیگر حرکت می کند . سروان دژبان ارتش ، که ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ دوست اش داریم ، جلوی اش می ایستد . توی چند خط بعد او بلیط را با مشورت سروان دژبان ارتش که ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ دیگر دوست اش نداریم ، پس می دهد و تصمیم می گیرد به داد سرای نظام برود . او دارد برای ادامه ی خوب زندگی اش این کار را می کند و ما این را می دانیم . ترسی ندارد از اینکه برای ابد ما را کنار بگذارد و برای این دارد هر کاری می کند . او حالا بعد از گذشت دو روز هنوز منتظر است . ما بلاتکلیفی های او را دوست داریم . برای همین به همه چیز رنگی نا امید کننده می دهیم . ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ استعداد سر دردی عجیب هستیم که او را فرا می گیریم . اما حالا با وجود همه ی ما و آدم های دیگر ، او موبایل اش را برمی دارد و به کسی که بزرگترین دشمن ماست زنگ می زند . بوق می خورد و ما تکان می خوریم و آب می شویم و همینطور خط های بعد می آیند و می آیند و هیچ اثری از ما نمی ماند و او دارد صحبت می کند . باید ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ مبارزه کنیم با او . با همه ی او . با این شجاعت و تصمیم و قدرت اش . می کنیم . اما تلفن انگار خیلی وقت است که می خواهد توی همه ی خط های بعد ادامه پیدا کند . او حالا با صورت اصلاح شده و افتر شیو دیگر شکل خطوط اول نیست . با آن شال گردن و شلوار و بلوز و بارانی سیاه رنگ اش چقدر برای ما ـ فکرهای ویران کننده ی توی سر او ـ عوضی است . قابل تحمل نیست . و ما می چرخیم و می چرخیم و دیگر توی خط های بعدی نیستیم و نیستیم و نیس... .