|
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...
|
اگر می خواستم بنویسم اش ، می شد یک کتاب ، چند تا کتاب و یا اصلا تمام کتاب های دنیا . اگر می خواستم بنویسم اش باید تمام زبان های دنیا را یاد می گرفتم . اما دیدم این بهتر از تمام چیز هاست . بعضی وقت ها را با دنیا تاخت نمی زنم . با تمام دنیا .
به خودم گفتم بزن صفحه ی بعد . گفتم
برو عمو جان . این صفحه را ردش کن . نکردم . حالا هم باید بکشم . خب حالا
که مانده ای خیره به این چهار گوش رنگی ، خوب گوش بگیر ببین چی می گویم
. زنگ زدم . نامه نوشتم . گفتم هی ! شما ! آقایی که احتمالا داداشم هستید
! می شود کمی برگردید . خاک اینجا را هم با آن دماغ انگلیسیتان که نوکش
رفته بالا و هزار تا کشته مرده دارد ، بو کنید ؟ توی گوشت نرفت . خوب این
عکس را نگاه کن . بیخود ضمیمه اش نکردم . نگاه کن و تا تو خوب جانت بالا
بیاید تعریف می کنم . گفتم من را در بیاور . نکردی . خودت را زدی به
نشنیدن . به کری . به نداری . نداری چه ؟ با ان دماغ ات هزار تا زمین می
خریدی و می فروختی . یادم نرفته . حالا هم هی دست بکش به موهات . من که می
دانم . تخمت هم نیست . حتمن یک خانم تر گل ور گل ِ تازه از حمام درآمده
هم نشسته کنارت و دارد فس و فس سیگار می کشد . مهم نیست . اما همان موقع
ها که می گفتم بیا این ننه مرده را لااقل جمع اش کن اگر گوش می کردی ، وضع
داداش خار و مادر خرابت اینطور نبود . آمدند گفتند زنت دارد بیرون کون
وارونه می دهد به ملت . گفتند هر روز آرایشش خار و مادر قصاب و بقال و همه
ی محل را یکی می کند تا رد شود . بهت رساندم من که این تو هستم . تو که
خیر سر قشنگ ات داداش مایی یک کاری بکن . یک نانی بگذار توی سفره ی این
سلیته تا من بیایم بیرون یک خاک گهی بریزم تو سرم . باز خودت را زدی به
نشنیدن . گفتی باشه چشم آقا داداش . درستش می کنم . اما کدام چشم . ما هی
گوشمان غبار گرفت که این بلند گوی سگی بگوید فلانی ملاقاتی و برویم
بنشینیم ببینیم زنکه روی اش گرفته مثل آدم آمده مثلا شوهرش را ببیند ، اما
نچ . نشستیم بافتیم و هی شکافتیم . بهت رساندم اقلا برو طلاق اش را بگیر .
به روی مبارک نیاوردید . حالا خوب نگاه کن به این عکس لاکرداری . ببین نیش
را که تا بناگوش کش آمده . اما اگر خایه لای پات بود و مردی داشتی خیر سرت
دلم نمی سوخت . می دانم ککت هم نمی گزد . سال آخری بود . سال هشتم . یک
روز یکی آمد توی بند گفت فلانی تویی ؟ گفتم به فرض منم از بدبختی . گفت
داداش ات دارد نان زن و بچه ات را می دهد . گفت داداش ات گفته نگویم اما
داداش ات دارد خیلی مردی می کند که برایشان خانه گرفته . اول دو زاری
نیافتاده بود . گفتم برکه که ماهی نداشته باشه قورباقه سپه سالاره . بعد
یکهو دو تا دستم افتاد رو سرم که هی...! کجای کاری بابام جان . بچه ی کی ؟
بچه ی چی ؟ دوباره آن عکس را بردار و نگاه کن . خوب هم نگاه کن . مثل دسته
ی گل . تپل و مپل . تا آزادی هی پیش خودم گفتم لابد سر به راه شده ای زن
گرفتی و برش داشتی بردی پیش این سلیته تا این هم آدم شود خیر سرش . بعد هم
لابد از زن خودت توله ای چیزی پس انداختی . هی سبک سنگین که آخر دو سال
بعد از آمدن این تو چطور زنکه ی ما شکمش می شود بادکنک . هی تف و لعنت و
بختک . بیرون که آمدم هی این پا و آن پا کردم . بروم نروم کردم . چشم تو
چشم کی می خواستم بشوم . رفتم در زدم . در که باز شد همان شازده ای که
داری تو عکس می بینی احتمالا ، در را باز کرد . گفتم ننه ت کو . گفت
ننه... . صداش کرد سلیته را . مادر به خطا تا دید منم نه گذاشت نه برداشت
گفت به بابایی سلام کن . کدام بابا . هی سبیل جویدم . پرسیدم کجاست . گفت
کی ؟ گفتم داداش . گفت رفته . نمی دانست انگلیسی چطور بنویسم نامرد .گفتم
نامه بنویسم . بلد نبودم . خود زنکه برام نوشت . عکس را ببین . می بینی ؟
باباهه ول کرده بودش به امان خدا . یعنی انگار از اول اش هم زیاد خوشش نمی آمد که پسره را بچسبانند به او . این اواخر هم کارش را بهانه کرده بود . می گفت قرار است یک جور هایی بشود و او باید قبل از آن ، همه چیز را درست کند . یک جور هایی مالیخولیایی شده بود . خود باباهه هم آدم بدی نبود . راستش را بخواهید نه این بد بود نه آن . فقط به هم نمی خوردند . اصلا انگار پدر و پسر نبودند . پسره از صبح بلند می شد چند نفری را جمع می کرد و می رفت پی عشق و حال . یک جور فرار بود به نظر من . آن روز هم من باهاشان رفته بودم . درست همانجا نشسته بودیم . آها.. . همانجا . کنار همان درختچه که دارد تکان می خورد . نشسته بودیم و خود پسره دست کرد توی جیبش و یک سر سیگاری جانانه بیرون آورد تا بارش کنیم . انگار اعصابش هم از یک جایی خرد بود . زیر لب هی غر غر می کرد . حدس می زنم از باباهه ناراحت بود . بیشتر از همیشه . هی می گفت دیوونه شده مرتیکه ی خل... همه بابا دارن مام بابا داریم... . اینکه می گویند مستی و راستی حکمتی دارد . حالا مستی و چتی و نشئه گی زیاد فرقی ندارد . خلاصه یک دور که گشت چراغ ها روشن شد و آنکه دلش پر تر بود به حرف آمد . گفت باباهه یک لگد مَشتی زده زیر ماتحت اش و گفته برو گمشو . گفته برو پیش همان ارازل و اوباش بشین تا امروز دهنت سرویس بشه . البته خیلی بیشتر از اینها فحش داد که من از شما خجالت می کشم . خلاصه... ما حسابی داشتیم به قول معروف بیلیارد میزدیم توی آسمان که باباهه از طاق افتاد . عرق کرده و سرخ دوان دوان خودش را رساند . بعد با داد و بیداد سر پسره گفت که پاشو بریم پسره ی بی شعور . بمونی به گا میریا... و از این حرف ها که من رویم نمی شود . بگذریم از اینکه ما حسابی به ریش و پشم و لباس باباهه خندیدیم . پسره هم نه گذاشت و نه برداشت چهار تا لیچار بار باباهه کرد و باباهه مجبور شد دم اش را بگذارد روی کول اش و برود . توی راه هم هی نگاه به آسمان می کرد و هی یک چیز هایی می گفت که من متوجه نشدم .
آب که بالا آمد ما به خودمان آمدیم دیدیم راستی راستی داریم خیس می شویم . سرتان را درد نیاورم بلند شدیم جول و پلاس را جمع کردیم رفتیم روی همان تپه ی کناری . آها همان . ولی چشمتان روز بد نبیند آقا آب هی بالا می آمد . من اول فکر کردم حشیش اش خوب بوده ولی نه... آب همینطور می آمد بالا . خلاصه ما دیدیم یک کشتی به این بزرگی راه افتاد . من پیش خودم باز گفتم این دیگر تاثیر سیگاری است . وسط بیابان و کشتی ؟. ولی نه آقا . باباهه یک بیلاخ گنده برای همه مان کشید و رفت . پسره همینطور دهن اش باز مانده بود . راستش دیگر از وقتی آب همه جا را گرفت من دیگر نه باباهه را دیدم نه پسره را . اما فکر کنم پسره زد به بیابان . حالا کدام بیابان و کجا ، نمی دانم . راستی اسم شما چی بود ؟
هر روز تقریبا ده ده و نیم صبح پیکنیک اش خاموش می شود . چشم هاش خمار می شود و خودش انگار زانو به پایین را می گذارد دم همان پیکنیک و بلند می شود و می آید نزدیک پنجره . پنجره به راهروی عمودی بین طبقات آپارتمان باز می شود . هر روز از پنجره می فهمد پایینی ها و بالایی ها ظهر چی می خورند . اما او هر روز برای این صندلی را دم پنجره نمی گذارد . زن آقای عباسی که ساکن طبقه ی بالا هستند همیشه همین وقت هاست که از واحد در می آید و می آید می رود پیش زن آقای مقبل ، ساکن طبقه ی پایینی . پنجره ی مقبل اینها همیشه باز است . زن آقای مقبل که یک خانم چاق و خوشکل است همیشه مقداری سبزی برای پاک کردن با زن آقای عباسی نگه می دارد . لازم به ذکر است که زن آقای عباسی سه سال از زن آقای مقبل کوچک تر است . صبح ها صدای زن ها از راهروی عمودی بالا می آید و می رسد به گوش او که کنار پنجره نشسته و خودش را می خاراند . خانم عباسی همیشه پیش دستی می کند . یعنی اینطور شروع می کند که : " آخ که دیشب عباسی چیکار کرد باهام...تا رسید مثه سگ پرید به جونم . نه سلامی نه علیکی . وحشی شده بود . نمی دونم تو اون اداره چی میبینه اینجوری هار می شه . خاک بر سرم...نذاش دامنمو در بیارم..." بعد صدایی می آید که کمی شبیه شیهه ی اسب است . او می فهمد که زن آقای مقبل دارد می خندد . زن آقای مقبل می گوید : " وا... این خوبه که... همه آرزوشونه شوهرشون اینجوری باشه... تو هم حرفایی میزنیا...اوه اوه... سینه شو ببین..." و بعد دوباره همان صدای شیهه می آید . او حدس می زند که الان زن آقای عباسی دارد به کبودی روی سینه اش دست می کشد و یواش تر از آن که او بشنود برای زن آقای مقبل جزئیات دیشب و هر شب را تعریف می کند . کمی بعد از اینکه او چهارمین سیگارش را می کشد ، صدای ریخته شدن چیزی توی روغن می آید . بعد زن آقای مقبل داد می زند : " گفتی چی بهش داده بودی بخوره...؟" و بعد صدای زن آقای عباسی را نمی شنود . دوباره صدای زن آقای مقبل می آید : " یادم باشه بیام یخورده ازت بگیرم واسه مقبل . دو هفته س هر کاری می کنم راست نمی کنه که نمی کنه . دارم می ترکم به خدا . "
شب موقع رفتن به سر کار ، همیشه دو تا آلت تناسلی مردانه را می بیند که یکی شاداب و دیگری چاق و افتاده وارد آپارتمان می شوند ، با هم خداحافظی می کنند و می روند .
پیش خودمان حساب کرده بودیم که اگر پول نفرستیم و هوایش را نداشته باشیم ، سرش می خورد به سنگ و برمی گردد . مقداری که داشت ، یعنی مقدار پولی که آخرین بار برایش فرستاده بودیم کفاف یک هفته اش را هم نمی داد . بابا گفت : " هنوز به زمین سفت نشاشیده... " بعد از دو سه روز فکر و خیال دلم برایش سوخت . گفتم می روم ببینم چکار می کنم . بعد هم باش حرف می زنم که برگردد و یک عذرخواهی کوچک بکند و قضیه را تمام کند . صبح زود سوار ماشین شدم و رفتم سراغ اش . زنگ را زدم و صدایم را صاف کردم . کسی جواب نداد .دوباره زنگ زدم . اف اف را برداشت و با صدای خواب آلوده ای گفت : " کیه؟ " گفتم : " خودمم . باز کن درو ." در را باز کردم و راه پله را دویدم . در واحد را بستم و رفتم تو . داد زدم : " کجاییم داداش ؟ چند چندیم الان ؟ " بعد رفتم و توی اتاق خواب را سرک کشیدم . دخترک لخت چپیده بود زیر ملافه . رویش را برگرداند و خیره نگاهم کرد . گفتم : " کوش؟ " و پالتوم را درآوردم و خواباندم کنار اتاق . دختر روش را کرد طرف دیوار و آهسته گفت : " چته ؟ باز میخوای پول بگیری ازم سر صبی ؟ آقا بجای اینکه بده یه چیزیم می گیره . گه دیوونه..." داد زدم : " هر گوری هستی گوش کن ! بابا اینجور گفته . خود دانی . الان دقیقا شیش هفته از موقعی که باید برمی گشتی گذشته ."
دخترک سه تا دو هزار تومانی گذاشت روی اوپن و رفت.
دایی م آمد و گفت که یک روانشناس خوب سراغ دارد . پدرم از سر کار آمد و گفت که باید به سربازی برگردم . مادرم دست هاش را خشک کرد و گفت باید دست از فرار بردارم و خدمتم را تمام کنم تا برایم یک زن خوب گیر بیاورد . دوستم اس ام اس داد و گفت که نمی داند اسم این کارم چیست . و به من توی دلش گفت روانی . یک آقا که داشت به صحبت هایم با خودم توی مترو گوش می کرد رفت و آن ور تر نشست . عنکبوت توی توالت که هر شب موقع سیگار کشیدن می بینم اش ، رفته بود و پیدایش نبود . مادر بزرگم فقط نگاه کرد و دست تکان داد و صدای اش از شیشه های قدی اتاق رد نشد . کافه چی آمد جلو و پرسید که چی می خورم . خواهرم قصه اش را شنید و خوابید . بعد از تمام این اتفاقات شب شد . فردا قرار بود برنامه ی دیگری داشته باشم .
به تمام دارایی ام :
![]()
بهروز بقایی سکته کرد . بهروز بقایی در بیمارستان توی ICU است . دعا می کنیم .

« مامان!مامان! پی پی دارم »
باید بگویم مردی که قرار بود روی صندلی بنشیند، صورتی کاملا افسرده داشت . فرض کنید یک آدم بیست و نه ساله که دقیقا بیست و نه سال است که مرده است . بطوری غریب خاک گرفته و بی حال . دماغش بزرگ و پهن که به ظن همه به صورت او می خورد. سرش را گذاشته انتهای لوله ی تفنگ که سرب داغ از آنجا بیرون می آید . این تصویر می خواستم دقیقا شبیه تصویری شود که توی یک تابلوی نقاشی دیده بودم . پیرمردی که دستهایش را روی عصایش گذاشته و چانه اش را روی دست ها ، و با یک بی تفاوتی چندش آوری روبرو را می بیند .
اتاقی که در نظر گرفتم، اتاقی بود چار گوش که تمامی اضلاعش شبیه هم بود . اتاق باید تمیز می بود و هیچ اثری از نو بودن یا کهنگی در آن دیده نمی شد . چون وجود یک چیز اضافی مثل خوردگی یا رنگ و رو رفته بودن دیوار یا حتی داشتن پنجره نظر ها را از اتفاقی که قرار بود بیفتد دور می کرد و این تنها بخاطر کم اهمیتی چیزی بود که به آن پرداخته بودم .
یک میز کار نسبتا بزرگ که خیلی معمولی بود و رنگ قهوه ای ملایمی به آن خورده بود و معلوم بود که صرفا برای قشنگی یا خالی نبودن اتاق کار یک آدم نسبتا پولدار خریداری شده را، آورده و گذاشته بودم توی این اتاق. یک صندلی خیلی معمولی تر را هم گذاشته بودم کنارش . تنها موجودات مرده ای که توی اتاق قرار داشتند، اینها بودند .
اما مسئله اصلی که باعث شد پای شما به این ماجرا باز شود و من آن درخواست را از شما بکنم_و واقعا از کمکتان ممنونم_بر خوردن من به مشکل نقطه نظر بود . نه اینکه فکر کنید من با خود نقطه نظر مشکل داشتم. نه. مسئله این بود که اگر به فرض مثال از نقطه نظر پایه ی سمت چپی میز که به صندلی نزدیک تر بود به ماجرا نگاه می کردم و دلچسبم نبود، ممکن بود کار آن جذابیتی که قبلا داشته را دیگر برایم نداشته باشد . و یا اصلا نتوانم آنطور که باید و شاید چیزی که توی ذهنم بود و می خواستم همراه با ماجرای کم اهمیتی نشانش بدهم را بیان کنم .
تصمیم گرفتم تمام ایده هایی را که به ذهنم خطور می کند را کنار هم بگذارم و با هم مقایسه کنم . گرچه می دانستم مقایسه ی این نوع مسائل با هم و در اصل اختلاط آنها، نتیجه ی خوبی نخواهد داشت . اما در موقعیتی قرار گرفته بودم که تنها راه رهایی ام همین جمع کردن اضلاع ذهنم بود . اضلاع ذهنم باید از هر خدشه ای پاک شده و همه چیز باید بیرون ریخته می شد تا من بتوانم تصمیم بهتر را بگیرم .
اما در کل وجود تعداد بسیار زیاد نقطه نظر باعث شده بود که از این زیادی راه های دیدن، اعصابم به طرز وحشتناکی به هم بریزد . کار قرار نبود به این بن بست برسد .
به اجبار خودم کار شروع شد، یعنی دقیقا زمانی که ذهنم آماده ی پذیرش هر چیزی شده بود و می دانستم اشکالی که خواهم دید و امتحان خواهم کرد،تاثیرات بسیاری را بر آن خواهد داشت .
اولین نقطه نظری که انتخاب کردم همان پایه ی سمت چپی میز بود که از زانو به بالای مرد پیدا بود و قسمتی از سقف . ولی یک اشکال عمده داشت و آن این بود که مرد ابهت و جذبه ی زیادی پیدا می کرد و این عامل از افسردگی و واماندگی او می کاست . نقطه نظر های بعدی پایه های صندلی، ماشه تفنگ و زیر ناف مرد بود که هر کدام گوشه ای از ماجرا را نشان می دادند و بخشی از آن حذف می شد . مثلا وقتی از نقطه نظر زیر ناف مرد به ماجرا نگاه می کردم، از کنار چانه ی مرد سقف را می دیدم که بعد از شلیک پر از خون و تکه های مغز می شود . ولی دیگر چشم های مرد پیدا نبود و تصمیمی که می گرفت(فشار دادن ماشه)را دیگر نمی شد در چشمانش دید . دوباره بخش تاثیر گذاری از یک ماجرای کم اهمیت حذف می شد .
مشکل اینجا بود که اگر می خواستم تمام ماجرا را داشته باشم، احتیاج داشتم به اینکه از اتاق خارج شوم و وقتی از اتاق بیرون می رفتم دیگر هیچ چیز پیدا نبود . چون فضا به قدری بود که به منتها الیه هر ضلع که می رفتم، باز همه چیز معلوم نبود .
از آخرین نقطه نظر هایی که امتحان کردم، نقطه نظر سقف بود . جایی که دقیقا چیز هایی که از سر مرد کنده می شدند به آنجا می آمدند و اشکال کار دقیقا همانجا بود . یعنی بعد از شلیک را دیگر نمی توانستم ببینم .
بعد از بکار بستن تعداد زیادی ایده و نقطه نظر، موضوعی به ذهنم خطور کرد که مرا به فکر وا داشت و باعث شد برای مدت کوتاهی کار را متوقف کنم یعنی تا زمانی که شما را پیدا کردم . به این فکر کردم که اگر تمام ماجرا را بطور کامل نمی توانم ببینم بهتر است همه ی آن را نبینم . یعنی اگر بخش کوچکی از یک موضوع کم اهمیت دیده نشود همان بهتر که همه ی آن دیده نشود .ولی هنوز به ایده ی خارج شدن از اتاق نرسیده بودم . پشتم را به ماجرا کردم و فقط صدای آن را شنیدم . یعنی فقط صدای شلیک . ولی امواجی که در فضای اتاق بود باعث می شد لحظه ای برگردم و نگاه کنم و این یعنی دیدن بخش کوچکی از کل اتفاق .
وقتی خارج از اتاق بودن به ذهنم رسید، یکی از مشکلات حل شده بود ولی مشکلات جدیدی به پروژه اضافه شده بود . اینکه خارج از اتاق نقطه نظر های بیشماری وجود داشتند که انتخاب آنها مشکل و امتحان همه ی آنها دور از ذهن بود . باید نقطه نظری انتخاب و امتحان می شد که به کم اهمیت بودن اتفاق داخل اتاق ضربه ای وارد نمی کرد .
نقطه نظر یک مرد که در حال ادرار کردن بود انتخاب شد اما هر چقدر که سعی کردم او را راضی کنم تا از نقطه نظر او اتفاق را بشنوم، راضی نشد . نظرش بر خلاف نظر من بود . فکر می کرد اتفاقی که قرار است او در حاشیه اش قرار بگیرد تاثیرات زیادی بر روحیاتش خواهد داشت .
اما وقتی شما و دختر کوچکتان داشتید از نزدیکی من رد می شدید تمام نقطه نظر های ذهنم تاریک شد. اگر یادتان باشد همان لحظه جلو آمدم و تمام جریان را برایتان تعریف کردم . شما در حالی که بچه تان هی آستینتان را می کشید، با صبر و حوصله بسیار حرفهایم را شنیدید و آدرس توالت را از من پرسیدید و بعد در حالی که پشت در توالت منتظر اعلام آمادگی دخترتان بودید، به من قول دادید که اگر شوهرتان از ماجرا بویی نبرد، می توانم از نقطه نظر شما به ماجرا نگاه کنم .
و حالا بعد از گذشت چند وقت فکر کردن، فهمیده ام که نقطه نظرتان نسبت به اتفاق به این بی اهمیتی چقدر جالب و با معنا بوده . یعنی دقیقا زمانی که داشتم سقف را جارو می کردم، به این نکته پی بردم که دیگر هیچ چیز سر جایش نیست . و این به من امیدواری می داد . این صبر و حوصله ی شما در قبال من و دخترتان که از یک سو چقدر به نقطه نظرتان قوت می بخشید و از سوی دیگر هیچ لطمه ای هم به کم اهمیت بودن موضوع _ برای من و شما _ نمی زد . شما خودتان خواسته بودید وارد اتفاق بشوید. به این موضوع فکر کردم که شاید شما هم دنبال یک همچین ماجرایی می گشتید تا از نقطه نظرتان آن را ببینید.
و اما اگر اجازه بدهید، حالا که به حقیقت نقطه نظرتان پی برده ام، میخواهم از شما دعوت کنم تا نظرتان را در مورد یک اتفاق جدید بدانم .
ارادتمند شما ، مسافر اتاق کناری
پایان
کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .
گفت : " بده ش به من . "
گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "
گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . "
گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."
گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."
و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .
گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "
با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .
گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "
گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"
بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .
گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "
سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .
گفتم : " دوسش دارم لامصب ."
گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :
" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "